گل پسر من علي گل پسر من علي ، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 12 روز سن داره
محمد سبحان گلممحمد سبحان گلم، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 12 روز سن داره
مجتبی جانممجتبی جانم، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

♥♥♥خود عشق♥♥♥

شيرين زباني علي

علي جونم با اون زبون شيرينش خيلي كلمات رو جالب تر ميگه . يه سري از اين كلمات رو براتون ميزارم . فوتبال  فول بال قورباغه قوربابه تك چرخ چخ تر يخچال لكچال بر ندار نبردار جلو عبق عقب جلو خاله آخو نرو نبرو كمربند  كمردر  بابا کرم  بابا کمر نمك  ممك خودت خورت فلفل  ممك ترش قورت قوتر آرد  آدر خيالم راحت شه    خيارم راحت شه چسبيده چسيده خلال دندان خيار دندون مسواك  مسكاب پخته  پزيده روشن هوشن  دروازه بان دروازه گان به يادم بياد از يادم بره پودر بچه ممكدون بزرگ   ...
8 تير 1392

شيرين زباني علي

ديشب خونه مامانم رفتيم . علي خيلي فضولي ميكرد همش وسايل آشپزخونه را دست ميزد . يكي از وسايل آشپزخانه را كه به آن پيله شده بوديم را بالاتر گذاشتيم كه دستش نرسه . حالا علي آقا هم تلاش براي دستيابي به آن ... ما هم كه مطمئن بوديم دستش به آن نميرسه درگير كار شديم بعد مدتي علي آمد و رو به خاله فاطمه كرد و گفت : خاله ديدي از اول برداشتم ... همه خنديديم ... آخه منظور پسرم اين بود كه از آخر برداشتم .
8 تير 1392

علي كوچولو با سواد ميشود

به گل پسرم تازگيا درس ميدم . به قول خودش معلم بازي ميكنيم . ديشب حرف هاي  آ   و ب   را كاملا ياد گرفت و كلمات آب- آن- آبان- آش را مي خوند . از قبل كلمات بابا - مامان- خاله - خدا - ماشين -دكتر- جوجه -نان -مداد - علي را ياد گرفته بود .دفعه اولي كه كلمات را مي خوند باباش خيلي ذوق كرده بود . عكساشو براتون ميزارم . ...
17 ارديبهشت 1392

علي اكسيژن مامان و بابا

قربون پسر نازم بشم كه اينقدر قشنگ صحبت ميكنه ... هرموقع حرف ميزنه ميخوام بخورمش ... دقيقا برامون حكم اكسيژن داره ... قربون معصوميت ، پاكي ، صداقت ، بلبل زبونيات بشه مامانت . پسر مامان ... مامان عاشقته ، دوست دارم يه عالمه هر چي بگم بازم كمه . وقتي ازت ميپرسم مامانو چقدر دوست داري ؟ ميگي : يه دنيا . ازت ميپرسم بابا رو دوست داري يا دايي ؟ ميگي : همه همه رو دوست دارم . قربون مهربونيات بشم كه نمي خواي كسي را دلگير كني ... توي سفره انداختن و جمع كردن كمكم مي كني هر چي ازت بخوام برام مياري .... مرسي مامانم انشاالله سالم باشي ... بزرگ بشي ... درس بخوني ... دكتر بشي  ... از همه مهمتر صالح باشي و با خدا.     ...
7 فروردين 1392

چند تا از شعرايي كه علي ميخونه

چه پسلي چه چيزي دست ميكنه تو ديزي ديزي كه گوشت نداله قوربابه چشم ميزاله منم بچه مسلمون كه دارم دينو ايمون كتابم هست قرآن... علي كوچوله سوره توحيد و حمد وكوثر را هم ياد داره . صلوات ميفرسته تازگي ها هم اذان را زمزمه ميكنه       ...
24 اسفند 1391

بازی گل یا پوچ

امروز با علی جونم و بابایی قائم بازی و به زبان خودمون گل یا پوچ بازی کردیم . اول گلمون گردو بود . بعد هم توپ علی کوچولو .طفلی پسرم مشتش کوچک بود گل از لای انگشتاش دیده میشد.جالبتر اینکه دستی که گل توی اون بود جلوتر می گرفت یا زودتر دستشو می اورد جلو که بگه . بابا مثلا فکر بکنه تا به علی یاد بده چه طوری بازی کنه علی گلو پیدا کرده ...
15 اسفند 1391

پدر مادرای عزیز حتما بخوانید

دیروز سرکار که بودم آبجی فاطمه با من تماس گرفت که کاری برایش انجام دهم ، من هم قبول کردم . داداشم هم با من تماس گرفت خواست برایش پرینتر خانه را چک کنم و ایرادش را برطرف کنم . من هم که با مرتضی رفتم دنبال علی ، چند دقیقه رفتم خانه بابا تا پرینتر را نگاه کنم .پرینتر درست شد و رفتیم خانه مان. به خانه رسیدیم متوجه شدم موبایلم را خانه مامان جا گذاشتم . بعدازظهر چون میخواستم موبایلم را از خانه مامان بیاورم ، رفتم خانه شان . اتفاقا میترا خانم و سمیه خانم هم بودند . بعد از دقایقی داداش مصطفی هم آمد . بعد فهمیدم مثل این که تولد مصطفی هست .میترا خانم کیک و کادو براش خریده بود . من که تازه فهمیده بودم .( بقیه عکسا را بعدا میزارم ) خلاصه یک ساعت...
15 اسفند 1391